|
قصدم این است : سوال های ذهنم را بر ملا کنم ...
|

آواي ققنوس
من در این شبهای سرد خواب آلود
چشم ها یم را می دهم بر باد
اما ...
کسی نیست که با من باشد در این ویرانی فریاد
من در این مرداب تنهایی
جسته ام از دام رسوایی
می روم جایی که بودن را بهتر از این در یابی
من سکوت بودن را سال ها پیش از یاد بردم
می سپارم آن را بر باد ... بر خاک ... بر یاد ...
من که فکرم یکه ولگرد بیابان هاست
حال هیچ کس را نمی یابم
چون بیابان بیابان نرگس شهلاست
اما ناگاه چشم هایم ققنوس شبانه را دیدند
و تنها گوش هایم بودند که آوایش را شنیدند
گام بر می دارم در این وادی
میان آوای ققنوس شبانگاهی
تا که شاید رسم جایی
که بودن را بهتر از این دریابی...
دي ماه 1384

سلام دوستان
قصد دارم در این قسمت جملات ، شعرها و مطلب های زیبا را قرار بدهم .
بیشتر اون ها رو نمی دونم مال کیه اما اگه بدونم ، قید می کنم
اگر شما هم مطلب قابل توجهی داشته باشید می تونید برام کامنت بذارین تا در این پست قرارش بدم
امیدوارم خوشتون بیاد
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ وبازيگوش
و او يك ريزوپي درپي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدين سان بشكند دايم سكوت مرگبارم را
ـــ دکتر علی شریعتی ـــ
در تمام لحظه هايم هيچکس خلوت تنهاييم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هيچگاه برکه ی طوفانيم را حس نکرد
آنکه سامان غزل هايم از اوست
بي سر و سامانيم را حس نکرد
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
قصه ی عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی
غم دل با تو گویم غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد : آري نيست . آري نيست
دل ادمي براي نوشتن بهانه ميخواهد.....
و براي ننوشتن بهانه ها...
وقتي هيچکدام نباشد....
سکوت تنها واژه ايست که تو را
و بودنت را
انکار نميکند.............
شيشه اي مي شکند...
يک نفر مي پرسد...
چرا شيشه شکست؟
مادر مي گويد:شايد اين رفع بلاست.
يک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست,
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن برمي داشت
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم ...
هيچ کس هيچ نگفت
غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟
دل سخت شکست اما,هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟؟؟
Vatan yani safe noono safe shir, vatan yani hamash dargir dargir, vatan yani hamin benzin hamin naft, hamin nafti ke toye sofreha raft, vatan yani tamame sahme mellat, ye tike noon o baghi ham khejalat, vatan yani ke eslahate chini, vatan yani ke rooze khosh nabini, vatan yani hamin aeineie degh, vatan yani khalayegh harche layegh, vatan yani tahamol tab taghat, vatan yani hemaghat dar hemaghat!!
اگه عشق نباشه مولکولهاي اکسيژن و هيدرژن اينقدر محکم همديگر رو فشار نمی دادند
که اشک جفتشون در بياد !
پيچ جاده ، آخر راه نيست مگر اينکه تو نپيچي!
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است

تنها يك رسالت در اين جهان باقي است
اگر مي خواهيد به موفقيت دست يابيد
بوديم ها را رها كنيد
هستيم ها را دريابيد
و براي رسيدن به خواهيم بود ها تلاش كنيد ...

هر چه می خواهد دل تنگت بگو ...

توی این دنیا از چه چیزی متنفر هستین ؟
صبر کنید
عجله نکنید
واژه ی تنفر واژه ی راحتی نیست که از کنارش بگذرید
خوب فکر کن بعد به سوالم جواب بده
هشدار : این سوال اسان نیست .

در بین سوال هایم به یک سوال بی جواب رسیدم :
بی سوالی ؟
داشتم تو پیاده رو راه می رفتم که پاهام خورد به زنجیر نگهبانی یه بمبست که روی زمین افتاده بود
صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر ترازوی عدالت را برام تدایی کرد ...
سوال : صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر ها ی خیابانی چه چیز را برایتان تداعی می کن ؟

امشب در حاليكه سرگردان به در و ديوار نگاه مي كردم و در افكار هميشگي خودم غوطه ور بودم ناگهان متوجه برگ ها ي درخت توت شدم ؛ تعداد زيادي از انها زرد شده بود !
ما ادمها اين قدر سرمان به كار خودمان گرم مي شود كه گاهي فراموش مي كنيم نگاهي به اطرافمان بياندازيم فراموش مي كنيم احوالي از طبيعت بپرسيم
و فراموش مي كنيم كه برگ هاي درخت توت روزي سبز بوده اند ...
الان كه روز هاي گرم تابستاني را مي گذرانم شايد زرد شدن برگ هاي درخت توت زياد هم دور از انتظار نباشد ولي تعجبم از ان است كه چرا تا اين لحظه اين همه برگ زرد را نديده بودم !
درست مانند انسانهايي كه بعد از سالها به يكباره موهاي سفيد خود را در اينه مي بينند در حالي كه اين همه سال از انها غافل بوده اند .
سوال : زردي برگ ها از چيست ؟
شايد درخت توت غمگين است ، شايد غمي بزرگ در سينه دارد مثل غمي كه من در سينه دارم ...
گاه كه به اسمان نگاه ميكنم و مي بينم كه ابري است از اسمان مي پرسم چرا غمگيني ؟
اسمان بغضش مي تركد و تمام چهره مرا با اشك هايش معطر مي كند .
حال اين برگ هاي زرد به جاي اسمان و شايد هم به ياري اسمان ، بار اين غم بزرگ را بر دوش مي كشند .
من و برگهاي درخت توت و اسمان همگي به اين غم بزرگ كه تمام ما سواي هستي را محصور كرده است مي نگريم و بر اين باوريم كه روزي خواهد امد كه اين غم در انزواي كلبه ي تنهايي خويش جاي خود را به شاديي مي دهد كه پرتو اش تمام عالم را فرا مي گيرد ...
9شهريور 86
ساعت 30 دقيقه بامداد
زندگي نوشيدن قهوه است !
گروهي از فارغ اتحصيلان پس از گذشت چند سال وتشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي خوب كاري واجتماعي طبق قرار قبلي به ديدار يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند . بحث جمعي انها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد . استاد براي پذيرايي از ميمانان به اشپذخانه رفت و با يك قوري قهوه وتعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي ، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده وبرخي گران قيمت بودند بازگشت ؛ سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند
پس از انكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت : اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و انها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند ؛ البته اين امر بداي شما طبيعي و بديهي است ! سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است . شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد . قصد اصلي همه ي شما نوشيدن قهوه بود اما اگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به ان چه ديگران بر مي داشتند نيز توجه داشتيد به اين ترتيب، اگر زندگي قهوه باشد ، شغل ، پول ، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند . انها فقط ابزاري براي حفظ و نگه داري زندگي اند ، اما كيفيت زندگي در انها فرقي نخواهد داشت . گاهي ، ان قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در ان رانمي فهميم .
پس دوستان من ، حواستان به فنجان ها پرت نشود ... به جاي ان از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .
====>> چرا وقتی کاغذ را روی آب رودخانه می اندازی همراه با آب پیش میره ؟
خوب هیج کس که جواب منو نداد اما بهتون می گم چرا :
کاغذ روی اب با اب پیش می ره چون اراده نداره
چون خودشو به دست تقدیر سپرده
و نمی خواد بر خلاف جریان اب شنا کنه
اون نمی تونه مسیر زندگی شو تغییر بده
پس در نهایت در گرداب ضلالتی که خودش برای خودش ساخته غرق
می شه
فرض کنید زنتون از یه مرد دیگه حاملست ! شکمش داره روز به روز بزرگتر میشه و نمی تونید
هیچ کاری بکنید.
اون بچه داره تمام تلاششو می کنه که به این دنیای خاکی قدم بگذاره. شما همدیگرو خیلی
دوست دارید . دو تا دوختر زیبا هم دارید و زنت فقط برای یک لحظه از این عشق سقوط کرده و ....
در این شرایط چه کار می کردی ؟
یادت نره که پشت هر خیانتی خیانتی است و تو خودت به زنت بار ها خیانت کردی !!!
از همه ی کسانی که به این سوال جواب دادن ممنون
بالاخره یک نفر جواب مورد نظر را داد
salam ne migam ke webet kobe chon alia va dar javabe soalet migam ke MIKOSHAMESH bache he ra ya aslan jelo zanamomigiram be man ham sar bezani khosh halmisham AMIR HITLER
http://www.patriotrap.blogfa.com/
خوب این اون چیزی بود که تو ذهن من بود کشتن اون بچه که من اسمشو می گذارم بی گناه
از نظر من مردی که به زنش خیانت کنه سزاوار هر گونه مجازاتی است حتی خیانت !

راز دست يابي به موفقيت و آرامش درون :
راز اول : ذهن خود را براي پذيرش هر چيزي اماده سازيد ولي وابسته نشويد .
راز دوم : تا زماني كه نغمه ي دل خويش را شكوفا نساخته اي آرام منشين .
راز سوم : نمي توانيد انچه را كه نداريد به ديگران ببخشيد .
راز چهارم : سكوت سرشار از ناگفته هاست .
راز پنجم : گذشته خود را رها كنيد .
راز ششم : نمي توانيد مشكل خود را با همان دستي حل كنيد كه آن را افريده است .
راز هفتم : هيچ گونه خشم و رنجشي قابل توجيه نيست .
راز هشتم : با خود به گونه اي رفتار كنيد كه گويي همان هستي كه ارزويش را داري .
راز نهم : درون خويش را گرامي بداريد هرگز نمي توانيد از نيرويي كه شما را افريد جدا شويد .
راز دهم : پرهيز از تمامي افكاري كه شما را ضعيف مي كند نشانه ي خرد و فرزانگي است .
اميدوارم رازدار خوبي باشيد
آرزومند آرزوهايتان
==< سارا >==
وقتي هر گوشه ي اين شهر پر تزريقي و معتاد
وقتي شاعر سياست به مسافر كشي افتاد
وقتي باتوم و كشيده زده تو غرور مردم
وقتي زجه ي شكنجه توي اين همه صدا گم
وقتي پرونده ي بره زير دستاي يه گرگه
جايي كه چرا و اما غلطي خيلي بزرگه
وقتي كودك خيابون نصفه شب آدامس به دسته
اونكه مسئول و مديره يا خماره يا كه مسته
دختر فراري هر شب وقتي تو تخت جديده
روي موهاش حتي رنگ گل سر رو هم نديده
وقتي كه گليم تصميم قد پاي من و ما نيست
وقتي حرف حرف يه فرده حرف حرف اجتما نيست
وقتي مزه تن تو باب دندون سياست
جاييكه شعر جديدت دردسر ساز مي شه واست
از دو تا چشماي آبيت شعر گفتن خنده داره
توي شهري كه غم نون اشك مرد و در مياره
به ويكتور خارا شاعر شهيد شيليايي
از كتاب كافه نادري مجموعه ترانه هاي
دكتر شاهكار بينش پژوه
_تهران . 1351
_ شاعر . آهنگساز
_ مدرس دانشگاه
_ فوق ليسانس جغرافياي سياسي
_ دكتراي برنامه ريزي شهري (Ph.D )
توگفتي كه دنياي آدم همين جاست مرا باز گردان
كه اين جا فقط فصل كولاك سرماست مرا باز گردان
چرا وصل ما را به تيغي بريدند ؟ به زخمي خريدند
رها از تو بودن هماورد شبهاست مرا باز گردان
مرا از وجودت به اينجا كشاندي به بودن نشاندي
نديدي نگاهم, وجودم چه تنهاست مرا باز گردان
چرا رنج بردي؟ چه تكليف سختي ست كه شايسته ات نيست
مجازات ماندن گناهي كه بر ماست مرا باز گردان
در آن قصر خونين نفس ميزدم من كه امنيتم بود
از اين عصر خونريز به آنجا كه زيباست مرا باز گردان
به جز دست هايت كجا را بخواهم ؟ كه آرامشي نيست
از اين دير وحشي كه چنگال غوغاست مرا بازگردان
من آغاز ترسم كه اين جا بزرگ است و دندان گرگ است
به دنياي تنگي كه پيوند گرماست مرا باز گردان
ببين نغمه اي را كه غمگين سرودي تو شاعر نبودي
به آغوش تنگت به شعري كه در ماست مرا باز گردان
همان جيغ اول پشيمانيم بود كدامين تولد ؟!
به گرماي زهدان به آنجا كه يكتاست مرا باز گردان
تقديم به مادرم شايسته ( شاعر : نغمه رضايي )
_ چهاردهم خرداد 1363. تهران
_ دانشجوي ادبيات انگليسي دانشگاه تهران
آثار :
_ رد درد 1376
_ فرياد 1381( برگزيده نخستين دوره جايزه ادبي پروين اعتصامي )
_ رهايي 1383
_ آخرين روز هاي سيلويا پلات ( ترجمه )
يك سوال ...
ــ اگر قرار بود دوباره به روز اول يعني همان روزي كه نطفه ات تشكيل شد برگردي ، چه جنسيتي و چه راهی را
برای زندگي انتخاب مي كردي ؟
از همه ي دوستاني كه به سوالم جواب دادند ممنونم . من اين سوال را از خيلي افراد ديگه هم پرسيدم و جواب هاي
گوناگوني شنيدم اما شايد واقعا به جواب هم نرسيدم ...
تا به حال به روز اولتون فكر كردين ؟ تا به حال فكر كردين كه آدميزاد چه قدر پست و نا چيز بوده ؟
ما هممون روز اول فقط و فقط يك زيگوت كوچولوي ناز بوديم . يك لخته خون . يك سلول تخم ...
اما حالا چي هستيم ؟ يه عده مون اون بالاها نشستيم ، يه عده مون اين پا يينا نشستيم ... واقعا ما چي هستيم ؟
من اصلا دوست ندارم به روز اول برگردم . اما اگه قرار بود كه به روز اول برگردم باز هم براي انتخاب
جنسيت و راه زندگي ام سكوت مي كردم . فقط سكوت ... خودمو به دست تقدير مي سپردم . نمي گم كاغذ
روي آب ميشدم اما توي مرداب هم تقلاي اضافي نمي كردم كه بيشتر فرو برم .
و فقط اين جمله را زير لب زمزمه مي كردم :
خدايا راضي ام به رضاي تو ...
دشتها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشاندست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
وكسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
وزماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
== <حميد مصد ق> ==
1318- 1377
(از كتاب تا رهايي : مجموعه ي شعر ها و منظومه ها )

خداوندا تو مي داني كه شاعر عاشق شعر است وزيبايي
منم آن شاعر خسته به دنبال تو مي گردم
درون شعرهاي خود تمناي تو مي كردم
بگو يا رب در اين لحظه شنيدي حرف هايم را
صدايم را ندايم را تمام گفته هايم را
كه من لبريز از عشقم
عشق توست تنها سرشتم
2/6/84